سلفی از خودم!

هر کار کردم نیومد.اما از سال سوم چهارم ابتدایی انقد کچل نکرده نبودم.!!



تاريخ : جمعه 5 دی1393 | 18:35 | نویسنده : ح. محمدآبادی(نماینده و مدیر وبلاگ) |
با سلام خدمت همه همکلاسی های گرانقدر

امیدوارم حالتون خوب باشه و ایامتون متعالی انشاالله...

غرض ،  یک احوالپرسی ساده تو فضای مجازی بود همین.

مواظب خودتون باشین، خدا یادتون نره، یاعلی

 

 

پی نوشت یک:  آهای همکلاسی ها! به نظرم هر چند وقت یه سری به وبلاگ زده بشه خوبه ، حداقلش اینه که می فهمیم هنوز زنده ایم

پی نوشت دوم:  در حال حاضر  که خبری از طرح برا بهداشتیا نیست ، بهترین راهکار و تصمیم رفتن به خدمت  سربازی برای آقایون میتونه باشه!

پی نوشت سوم: اگر  از همکلاسی ها کسی مشغول به کار در جایی شده خوشحال میشیم از تجربیات کارشون برامون بنویسن

 



تاريخ : دوشنبه 24 آذر1393 | 19:5 | نویسنده : س.ع. جلالی (نایب مدیر) |
                                                

                                         " شروع این ترم از تاریخ شش ِِ مهر "



تاريخ : پنجشنبه 28 شهریور1392 | 21:37 | نویسنده : مهندسین بهداشت محیط |



تاريخ : دوشنبه 6 خرداد1392 | 10:33 | نویسنده : مهندسین بهداشت محیط |


تاريخ : سه شنبه 24 اردیبهشت1392 | 10:39 | نویسنده : ز. سالار قربانی |
سلام

چند روزی نیستیم و اینکه :

" درهرصورت ، حلال كنيد مارا  "

 



تاريخ : پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 | 14:51 | نویسنده : س.ع. جلالی (نایب مدیر) |
 

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید: «كی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»



تاريخ : یکشنبه 13 اسفند1391 | 11:10 | نویسنده : ز. سالار قربانی |
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گف
ت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

بله… با عشقه که میتونید هر چیز یکه می خواهید به دست بیاردید .



تاريخ : یکشنبه 13 اسفند1391 | 10:51 | نویسنده : ز. سالار قربانی |

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟



تاريخ : یکشنبه 13 اسفند1391 | 10:48 | نویسنده : ز. سالار قربانی |
اندکی تحمل کنید تا تصویر به طور کامل بارگذاری شود

به این میگن طناب بازی حرفه ای!


 
به این میگن تلاش و پشتکار !
 
 
 
بازی با کوچولوی تپل و بامزه !
 


 مبارزه خشن و خونین دو تکواندو کار !
 
 
به این میگن آخرِ ترسیدن !
 

 

نشونه گیری رو حال کردی؟!
 
 
به این میگن بچه تخس!!!
 
   
 
 
کی گفته دخترا پارک کردن بلدنیستن؟!
 


به این میگن گربه آب زیر کاه!!!
 

 

پدر و پسر جو گیر!
 


تاريخ : یکشنبه 1 بهمن1391 | 12:35 | نویسنده : ا. سورگی |