خدای مهربان.........

گنجشک به خدا گفت :لانه ی کوچکی داشتم ارامگاه خستگیم.سر پناه بی کسی ام بود. طوفان تو ان را از من گرفت. ان لانه کجای دنیای تو را گرفته بود؟!

خدا گفت :ماری در راه لانه ات بود" تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ان گاه تو از کمین مار پر گشودی.

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.....

سر مشق اب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

 اما خدای مهربان را یادمان رفت

فاطمیه

آجرک الله یا صاحب الزمان

. . . نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .

  

دانی که چرا سرشک مانوس علیست؟

یا آه چرا به سینه محبوس علیست؟

یک مرد نبودست بگوید نامرد

این زن که تو میزنی ناموس علیست

فاطمیه فاطیمه فاطمیه

یه فاطمیه ی دیگه اومد ...

برگرفته از کتاب فاطمه فاطمه است از دکتر علی شریعتی

سلام

خب برای شروع کار وبلاگ تو سال جدید یه مطلب طنز میذارم و از همتون هم میخوام که دیگه وبلاگو از روی طاقچه بردارینو خاکاشو تمیز کنید و با یک بسم الله بیایین وسط گود.             \\\\باتشکر///

عتيقه فروش و مرد روستايي

یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد.

ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.

پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟

روستایی گفت : چند می خری؟
گفت : هزار تومان.
روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.

عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت :

عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم.
روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال 5 گربه را فروخته ام!!

دعوت به همکاری 1

سلام

من الان داشتم فکر میکردم وبلاگمونو از این حالت که همش مطالب غیر درسی و آموزشیه خارج کنیم.حالا هرکی که این مطلبو خوند یه روش پیشنهاد بده تا با همدیگه در موردش فکر کنیم بعدش اگه دیدیم چند نظر جالبو عملی وجود داره به کمک همدیگه انجامشون بدیم که ان شا الله موفق بشیم.

 

سلام سال نو همه تون مبارک

یه سوال دارم

چرا داخل وبلاگ نه نظر میزارین و نه پست و نه بازم پست و دیگر هیچ

یا کار دارین یا مطلب ندارین یا کلا حال ندارین که بفرستینش که به نقل قول از یه استاد این یکی هم خیلی بده و هم تقصیر خودتونه

امیدوارم یه روزی این وبلاگ به روز رسانی شه