یادش بخیر روزای سخت بعد از کارآموزی

افکارم!!

بسم رب الشهداء و الصدیقین

هر از گاهی یه افکاری تو ذهنم میاد که خیلی منو بخودش مشغول میکنه.مثلا چرا رفتم سربازی؟!چرا ادامه تحصیل بدم؟!چرا کوتاهی کردم در انجام بعضی کارا؟!چرا و چرا و چرا و ....

از روز اولی که وارد خدمت سربازی شدم به قسمت و خواست خدا ایمان اوردم.نه اینکه اصلا از قبل ایمان نداشته بودم بلکه خیلی بیشتر شد ایمانم.جایی خدمت میکنم که خدا و فقط خدا اونجاست.بهترین ها هستن.اما میتونست بهتر از اینها هم باشه.

نمیدونم کوتاهی من در انجام کارا قسمته یا نه!!میتونستم برم برای پیام آوری ثبت نام کنم اما نرفتم.تا شاید خدمتم خیلی راحت باشه.ثبت نام نکردم و گفتم لازم نیست حتما یه جای خوبتر میفتم.گذشت و گذشت من الان دارم یه جای دیگه که اصلا توی خواب شبم نمیدیدم خدمت میکنم.

نمیدونم اینا قسمته یا نه.

اومدم مرخصی همه چیز عوض شده بود.رسیدم مشهد انگار همه دنبال چاپیدن یا همون بالا کشیدن بودن.برخورد مردم عوض شده.یا شاید من چون اونجا بودم و با مردم بیرون سر و کاری نداشتم این حسو دارم.خیلی ها همونی بودن که از قبل بودن.اما خودمو نمیدونم.

میدونم یه چیزی درون من عوض شده اما اون چیه نمیدونم.

سرسخت تر شدم.شاید قبلا نبودم اما شدم.اینه یا نه؟!

از بحث و مجادله متنفرم دیگه شاید قبلا دنبالش بودم ولی الان میبینم نه اصلا دنبال این نیستم.

بخدا نمیدونم.

الان که دارم اینجا خدمت میکنم به یکی از دوستام گفتم جای خیلی خوبی خدمت میکنم اونم گفت اگه اینو نگی چی بگی؟!!

اما من مطمئنم حقیقت رو گفتم چون دستم بسته نیست.

تا الان دنبال کسی نبودم که کارمو درست کنه همشو خدا درست کرده.

فکرم قاطی پاتیه!از هرجایی نوشتم.

التماس دعا ویژه