خبر جدید

سلام

عید همه مبارک

خبرای جدیدی در مورد ترم دیگه دارم :

۱- استاد در هیدرولیک مهندس مصلح

۲- استاد درس آلودگی صوتی مهندس بیانی

۳- مدیریت خدمات بهداشتی دکتر وفایی

۴- تصفیه فاضلاب مهندس داوودی

۵- تصفیه آب مهندس بنیادی

۶- انتقال و توزیع آب دکتر علیدادی

۷- زبان تخصصی دکتر صادقی

۸- تاریخ امامت .............

۹- آلودگی هوا دکتر موسوی

۱۰- این ترم هم مثل ترم قبل پنجشنبه تعطیلیم.

۱۱- دوشنبه ها فقط بعد از ظهر کلاس داریم و ساعت ۴ تا ۶ آلودگی هوا دکتر موسوی هفته در میانه.( یکشنبه ۴ تا ۶ هر هفته با دکتر موسوی)

 

عید فطر مبارک

عید سعید فطر مبارک

نمی‏دانم در امتحان تو از قبول‏شدگانم یا نه؟ اما کارنامه لرزان چشم ترم را بر گونه‏هایم ببین که توان سیلی خشم تو را ندارد. اکنون که نشستن بر خوان روزه تو، قلبم را شکننده کرده است، بازگشته‏ام تا به مُهر تأیید، مِهر و امید را از تو طلب کنم. مبادا پس از امروز، در روزمرگی‏ها غرقه شوم و عهدم را با تو تا رمضانی دیگر نگاه ندارم! عید فطر، منزلی است برای پوشیدن بهترین لباس روح در موسم دیدار تو، تا مگر پسندت افتم و در بند بندگی‏ات اسیر شوم.

ای خدا

گاهی آدم زود سردش میشه. حتی تو این گرمای وسط تابستونی!

گاهی یه خبری میاد کاملا اتفاقی هم میاد آدمو مسیرشو کلا همه چیشو عوض میکنه...

یه وقتایی هست آدم دلتنگ میشه... خودشم اصلن نمیدونه دلتنگ چی!

یه وقتایی هست که دلت میخواد یه اتفاقی بیفته!! بعدش میشینی دعا میکنی نذر میکنی خواهش میکنی از خدا... اما نمیشه. اولاش ناراحت میشی اما بعدش به حکمت خدا پی میبری...

اما آآی زوووور داره برا یه مساله ای تا آخر عمر تو کفش بمونی و حکمت خدا رو هیچ وقت درک نکنی! نه؟؟:))

نون مثل نگاه

حدود دو ماه از تابستان داغ امسال هم گذشت .خیلی زود هم گذشت و می گذرد برای بعضی ها. برای بعضی ها چه خوب هم هست که می گذرد ، اصلا ذات تابستان همین است قبل از آن که سر برسد همه مشتاق دیدار اوییم اما زمانی که سر رسید لحظه شماری می کنیم برای تمام شدنش .این لحظه شماری ها را قبل ترها من یکی که نداشتم یعنی ؛ تابستان آن سال ها خوب بود. آن وقت ها دعا می کردیم تا تابستان تمام نشود ولی به حرفمان نمی کرد و می رفت. نمیدانم شاید آن وقت ها تابستان که می شد همه "تعطیل " بودیم که خوب بود و خوش می گذشت ولی حالا همه "سر ِ کاریم " و تغییر رنگ برگ درختان و حتی بود و نبودشان را روی شاخه ی درختان نمی فهمیم و شاید هم برایمان عادی شده ، مثل خیلی چیزهای دیگر. شاید به خاطر این که زمان "بودنمان " در این دنیا  بیشتر شده و روز به روز هم بیشتر می شود ، باعث شده تا "نگاهمان " هم عوض شود و خیلی از چیزهای  پیرامونمان را در عین" بودن" ، نبینیم . و شاید هم؛ همه چیزهمانی که "بود" هست و من "خیال " برم داشته است.

علتِ بودن

هفته اول تیرماه امسال که "قبلا" بود و الان "نیست"، خیلی زمان سنگین می رفت. تا آن جا که عقربه ی ثانیه شمار ساعت ِ دیواری ِ خانمان را باید به زور هل می دادی تا چند ثانیه ای به جلو رود تا دقیقه شمار و ساعت شمار هم به خودشان بیایند که باید حرکت کنند.

آسمان هم در آن روزها " ابری" بود.هم آسمان شهرمان و هم آسمان ِ ... !1

طولی نکشید که ابرهای سیاه همه ی آسمان را پوشاندند و از آسمان باران ، بارید و بارید و می بارید ...

ولی وقتی سرت "سنگین " شده باشد از خیلی دلهره ها و اضطراب ها ، باران هم که ببارد نمی تواند " آرامش" را بهتان برگرداند.

یادم می آید آن اتفاق " سرد" که نباید می افتاد در همان روزها بود که " افتاد"!2

اما امروز که این مطلب را می نویسم هوا بسیار گرم و سوزان است . رطوبتش نیز بالاست. درحالی که همه چیز به نظر "عادی" است.

بالانوشت 1: این نقطه ها را با هر کلمه ای می شود پر کرد.

بالانوشت 2 : عجیب، سرد ِ سوزان ، خودم !