دیروز و حال...

درود بر تمامی جویندگان و جویدندگان علوم مختلف

یادمان می آید از دوران راهنمایی مان از دروس جغرافی و حرفه و فن و علوم تجربی (البت بخش فیزیکی اش منظورمان است)  بدمان می آمد در حد تهوع...

بزرگتر که شدیم و به مقطع  دبیرستان پا نهادیم در مزاجمان تغییری حاصل نشد که نشد هیچ، بدتر هم شد.علاوه برآن دروس حال به هم زن، درسی چون حساب هم ، همچون دیوی هولناک  وارد شد. این دیوهای خیالی ذهنمان بودند تا پایه 13(سال چهارم دبیرستان)...

فکر نداشته مان بر آن بود که درآتیه از اونان(همان درسها ی در حد تهوع) خلاص شویم...

در 12 سال دوره تحصیلمان هیچ گاه از دروس ذکر شده در بالا خوشمان نیامد که نیامد.بعد از گذشتن از هفت خان رستم (کنکور را می گویم ) فکرش را هم نمی کردیم که در یونیورسیتی هم باید همان هایی را از پس سر بگذرانیم ،  که روزی در حافظه مان در زمان لیل قبل از یوم امتحان می ریختیم ، و سربلند از آن بیرون میآدیم ...

همواره برایمان سوال بوده و حال نیز هست این مسائل...

از دروسی که در همین اکنون در حال کسب آن هستیم می توانیم به درسی چون : الهیدرولوجیا  برسیم .درسی بس شیرین، همچون عسل که در همان یکی دوساعتی که در حضورش هستیم به مرض قندمان مبتلا میکند.

سرتان را به درد آوردم. در انتها باید به عرض مبارکتان برسانم که ،از نظر بنده کوچکترین ، این ها همه از الطاف ذات  مطلق است که یک چنین نعماتی را بر سرو رویمان میریزد. کاری از یدم ساخته نیست جز آن که همان اسلوب گذشته را در خود پیاده کنم ،  که اگر خدا بخواهد مفید واقع شود.                                                  

درود و دو صد بدرود

بیست و سوم آبان ماه سال هزارو سیصدو نود هجری خورشیدی

 

 

شنل قرمزی ورژن 2011



یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده!
هرچی SMS هم براش میزنم باز جواب نمیده! online
هم نشده چند روزه!

نگرانشم!

ادامه نوشته

کشف اسکلت زوجی که ۱۵۰۰ سال است دست در دست هم دارند

ادامه نوشته

2روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"